سرباز و سناتور؛ دو جبهه، یک جنگ
شاید انتخابات میاندورهای کنگره آمریکا هیچگاه در تاریخ این کشور به اندازه این دوره اهمیت پیدا نکرده باشد؛ انتخاباتی که میتواند تحت تأثیر بازآرایی نیروهای سیاسی و تغییر در معادلات قدرت در واشنگتن، بر آینده جنگ با ایران نیز اثر بگذارد. رادیو نگار در صدوهجدهمین قسمت، در گفتوگو با آقای امیرعلی ابوالفتح، کارشناس مسائل بینالملل، انتخابات کنگره آمریکا، نتایج احتمالی آن و تأثیرش بر جنگ با کشورمان را مورد بررسی قرار داده است.
به عنوان سوال اول بفرمایید که ایران تا چه اندازه میتواند از طریق تحولاتی که در حال حاضر در محیط سیاسی آمریکا به وجود آمده، بر فرایند جنگ تأثیر بگذارد؟
ببینید، الان جنگی که آمریکا به ایران تحمیل کرده، یکی از موضوعات مهم کمپینهای انتخاباتی است؛ به دو دلیل: دلیل اول این است که این جنگ بهدلیل افزایش قیمت بنزین، گازوئیل و بالا رفتن تورم، فشار اقتصادی بر رأیدهندگان آمریکایی وارد کرده است. بهطور کلی، قیمتها در سطح جهانی و همینطور در ایالات متحده افزایش پیدا کرده و باعث نارضایتی شده است. به هر حال، دولت مستقر جمهوریخواه است و دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، مسئول آغاز این جنگ است. این جنگ اصلاً در ایالات متحده محبوب نیست.
نکته بعدی این است که آمریکا در حوزه نظامی هم متحمل لطماتی شده است. تعدادی کشته داشته که حالا کم یا زیاد بودن تعدادشان مهم نیست. مهم این است که در این جنگ، تعدادی از سربازان آمریکایی کشته شدهاند، پایگاههایشان را از دست دادهاند و خسارات زیادی به آنها وارد شده است. این موضوع هم مزید بر علت شده و بر روند انتخابات و کاهش اقبال عمومی به نامزدهای جمهوریخواه تأثیر میگذارد.
این یک طرف قضیه است. حالا بحث ایران مطرح است. قطعاً ایران میتواند اثرگذار باشد. من اینجا نکتهای را در پرانتز بگویم. متأسفانه ایران طی چهل، پنجاه سال اخیر، آن نقشی را که باید در اثرگذاری بر تحولات داخلی آمریکا ایفا میکرد، آنطور که لازم بوده ایفا نکرده است. ما در مقاطعی از تاریخ آمریکا، مواردی داشتهایم که نقش ایران باعث شکست یک رئیسجمهور در انتخابات شده است؛ مانند جیمی کارتر در انتخابات ۱۹۸۰، اما در مجموع چون مانند بسیاری از کشورهای دیگر، به شکل مؤثری از ظرفیتهای لابی و لابیگری در آمریکا برخوردار نبودیم و نقشآفرینی نکردیم، نتوانستیم یک پشتوانه قدرتمند در آمریکا ایجاد کنیم. البته گروههای ناراضی، رسانههایی که اصطلاحاً به آنها رسانههای آلترناتیو میگویند، جریانهای معترض، گروههای ضدجنگ و مخالفان اسرائیل در آمریکا را باید جداگانه در نظر گرفت. اما در سطح عمومی، چون طی این چهل، پنجاه سال اخیر لابیگری قدرتمندی نداشتیم، نتوانستیم در مقاطع حساس از ظرفیتهایمان استفاده کنیم.
با این حال، ایران همچنان یکی از موضوعات اثرگذار بر تحولات داخلی آمریکا، بهخصوص انتخابات میاندورهای این کشور است. همانطور که عرض کردم، بهدلیل این دو موضوع و پیامدهای جنگ، اگر نتوانستهایم نقش ایجابی ایفا کنیم، نقش سلبی داشتهایم. اگر جمهوریخواهان در انتخابات شکست بخورند، یکی از دلایل آن، جنگ با ایران، نقشآفرینی ایران و مقاومت محور مقاومت خواهد بود. چراکه اگر ایران در جنگ مقاومت نمیکرد و ترامپ به پیروزی دست پیدا میکرد، این موضوع میتوانست سرنوشت انتخابات را تغییر دهد.
پس این گزارهای که میفرمایید در این سالها نتوانستهایم اثرگذار باشیم، اگر چنین اتفاقی بیفتد، خط میخورد. یعنی خود جنگ با ایران میتواند بر ساختار سیاسی آمریکا تأثیر بگذارد.
بله، میتواند تأثیر بگذارد؛ اما در آمریکا ظرفیتهایی هم وجود دارد که باید از آنها استفاده شود. این ظرفیتها بهخودیخود وجود دارند و کشور باید با دقت بیشتری تحولات داخلی آمریکا را رصد کند و بتواند مثلاً یارگیریهایی انجام دهد؛ بهخصوص در کنگره که الان بحث انتخابات آن مطرح است. اینکه بر چه نامزدهایی و چگونه اثر بگذاریم، با چه کسانی ارتباط داشته باشیم و چگونه به دیدگاه افرادی بپردازیم که مخالف وضع موجود در داخل آمریکا هستند، اهمیت دارد. اسامی این افراد زیاد است و چهرههایی هم در میان آنها وجود دارند که دیدگاههایی متفاوت از جریان اصلی مطرح میکنند. باید به این افراد پرداخته شود و صدایشان بازتاب بیشتری در داخل کشور پیدا کند تا بتوان از این فرصت استفاده کرد.
حالا شاید این اقدامات برای جنگ فعلی و یکی دو ماه آینده کفایت نکند، اما نیازمند یک برنامهریزی بلندمدت است تا ایران بتواند در دهههای آینده، بیش از آنچه امروز شاهد آن هستیم، بر تحولات داخلی آمریکا تأثیر بگذارد.
درباره جمهوریخواهان و دموکراتها صحبت کردید. چقدر میتوان اینطور برداشت کرد که اگر مثلاً دموکراتها در این انتخابات غلبه پیدا کنند، این اتفاق میتواند بر جنگی که الان آمریکا با ایران دارد، تأثیر بگذارد؟ اصلاً میتوان چنین برداشتی داشت یا سیاست کلی چیز دیگری است و این صرفاً یک بازی سیاسی است؟
ببینید، بالاخره در حال حاضر حاکمیت در ایالات متحده آمریکا یکدست است؛ یعنی جمهوریخواهان هم قوه مجریه را در اختیار دارند، هم قوه مقننه را و هم اکثریت قوه قضائیه، یعنی دیوان عالی فدرال، در اختیار آنهاست.
حالا اگر دموکراتها یکی از این سه رکن را در اختیار بگیرند، یعنی هر دو مجلس کنگره یا حتی یکی از مجالس را به دست بیاورند، شکاف ایجاد میشود و حاکمیت از حالت یکدستی خارج خواهد شد. این موضوع حتماً مؤثر است. بالاخره قوه مقننه در آمریکا حائز اهمیت است و نقش پررنگی دارد. اما اگر انتظار داشته باشیم که با پیروزی دموکراتها در انتخابات کنگره، جنگ تمام شود یا ترامپ از اقدام احتمالی بعدی خود برای حمله به ایران چشمپوشی کند، این انتظار تا حدی خوشبینانه است؛ به دو دلیل: دلیل اول این است که صرفنظر از نتایج این انتخابات، تا دو سال آینده، رئیسجمهور آمریکا و فرمانده کل نیروهای مسلح این کشور، دونالد ترامپ خواهد بود. حتی اگر اتفاقی هم برای ترامپ بیفتد، تا ۲۰ ژانویه ۲۰۲۹، ریاستجمهوری همچنان در اختیار جمهوریخواهان خواهد بود. مثلاً اگر ترامپ هم کنار برود، فرد دیگری از جمهوریخواهان رئیسجمهور میشود. این دلیل اول است.
دلیل دوم این است که کنگره آمریکا نقش پررنگی در جهتدهی به سیاست خارجی و سیاست امنیتی ایالات متحده ندارد. یعنی دستگاه دیپلماسی در اختیار رئیسجمهور است و ارتش هم تحت فرمان او قرار دارد. اگر بخواهد لشکرکشی کند و جنگی به راه بیندازد، این کار را انجام میدهد. کنگره میتواند موانعی ایجاد کند؛ از جمله اینکه ممکن است در مسئله بودجه محدودیتهایی به وجود بیاورد. اما این موانع بهاندازهای نیستند که بتوانند جلوی استمرار جنگ را بگیرند.
ضمن اینکه تحلیل من حتی این است که اگر ترکیب حزبی دولت بعدی آمریکا هم تغییر کند، یعنی یک رئیسجمهور دموکرات سر کار بیاید، مسیر آسانی پیش رو نخواهد داشت تا بتواند این میراث شومی را که ترامپ با حمله به ایران بر جای گذاشته، تغییر دهد. حتی احتمال دارد دولت بعدی، اگر دموکرات هم باشد، مسیر رئیسجمهور جمهوریخواه قبلی را در قبال ایران دنبال کند.
اگر شرایط بهگونهای پیش برود که ترکیب کنگره دست ترامپ را برای جنگ یا تأمین مالی ادامه جنگ بیشتر ببندد، آیا ترامپ ناچار به تعدیل سیاستهای خودش میشود یا احتمالاً به سمت تصمیمات پرریسکتری میرود؟ یعنی آیا قرار است تصمیمات عجیبوغریبی که تا پیش از این از ترامپ سراغ داشتیم، بعد از این هم از او سر بزند؟
اجازه بدهید یک توضیحی بدهم. ما انتخابات آمریکا را در سوم نوامبر ۲۰۲۶ داریم و کنگره جدید، که کنگره صدوبیستم ایالات متحده آمریکا خواهد بود، از سوم ژانویه ۲۰۲۷ آغاز به کار میکند. عمر هر دوره کنگره در آمریکا دو سال است. الان کنگره صدونوزدهم بر سر کار است و کنگره بعدی، کنگره صدوبیستم خواهد بود.
یعنی در فاصله دوماهه بین نوامبر تا ژانویه، همچنان کنگره فعلی بر سر کار است. در این فاصله، دونالد ترامپ دیگر نگران عواقب و تأثیرات منفی جنگ بر انتخابات نیست، چون انتخابات تمام شده است. از طرف دیگر، کنگره جدید هم هنوز سر کار نیامده است؛ کنگرهای که برآورد میشود حداقل یکی از دو مجلس آن در اختیار دموکراتها قرار بگیرد و به هر حال، با دولت ناهمسان و ناهماهنگ باشد. بنابراین، در آن دو ماه، اگر ترامپ بخواهد اقدامی انجام دهد، دستش بازتر خواهد بود. ضمن اینکه اگر بخواهیم از منظر روانشناسی شخصیت ترامپ به موضوع نگاه کنیم، در صورت شکست ترامپ و جمهوریخواهان در انتخابات، حس انتقامجویی او افزایش پیدا میکند. یعنی احساس میکند این ایران بوده که باعث شکست آنها شده است. در چنین مقطعی، احتمال دست زدن به یک اقدام جنایتکارانه در جنگ، حمله یا هر عنوان دیگری که برای آن در نظر بگیریم، وجود دارد.
اما بعد از تشکیل کنگره جدید هم مسئله همچنان باقی است. کنگره میتواند مشکلاتی ایجاد کند، ولی وقتی پای جنگ به میان میآید، آمریکاییها جنگ را بهعنوان اقدامی تجاوزکارانه و جنایتکارانه علیه یک کشور دیگر که معرفی نمیکنند، آنها در تبلیغات خود میگویند که ما به جنگ با کشوری یاغی رفتهایم که حامی تروریسم است، مخالف اسرائیل است و میخواهد اسرائیل را نابود کند. تصویری که از ایران میسازند، تصویر یک «بد من» یا به قول معروف، یک شخصیت منفی است. در مقابل، خودشان را بهعنوان نیروهای رهاییبخش و مبارزهکننده با شرارتها معرفی میکنند و از این طریق، تا حدودی از حمایت عمومی برخوردار میشوند. حالا حتی اگر افکار عمومی با جنگ همراه نباشد، بخش بزرگی از کنگره همراه خواهد بود؛ چون اعضای کنگره ملاحظات دیگری دارند. انتخاباتشان را هم پشت سر گذاشتهاند و دیگر از این بابت نگران نیستند. بنابراین، دست رئیسجمهور را کاملاً نمیبندند. نمیخواهم بگویم هیچ محدودیتی ایجاد نمیکنند؛ اما اینکه تصور کنیم بعد از انتخابات اتفاق خاصی رخ میدهد، چنین نخواهد شد. بنابراین، باید در نظر داشته باشیم که محدودیتهایی وجود خواهد داشت، اما نه بهاندازهای که بتوانند جلوی اقدامات فرمانده کل نیروهای مسلح آمریکا را بگیرند.
درباره افکار عمومی که فرمودید، آیا در رابطه با نگاه افکار عمومی آمریکا به ایران، گزارش منتشرشده یا اطلاعاتی در اختیار دارید که بتوانیم دقیقتر درباره آن بحث کنیم؟
ببینید، در حال حاضر محبوبیت دونالد ترامپ خیلی پایین است؛ حدود ۳۳ تا ۳۴ درصد. حتی از دوره اول ریاستجمهوری خودش هم نامحبوبتر است. درباره خود جنگ هم نظرسنجیهای مختلفی انجام شده است. الان آمار دقیق در ذهنم نیست، اما حدود ۶۰ تا ۶۵ درصد از جنگ ناراضی هستند. فقط حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد، ایران را یک خطر فوری میدانستند که باید به آن حمله شود. الان در داخل آمریکا، رقبای ترامپ و کسانی که جمهوریخواه نیستند، از اصطلاح «جنگ انتخابی» استفاده میکنند. میگویند این جنگی بوده که ترامپ خودش حمله را در آن انتخاب کرده است.
یعنی میتوانسته این کار را نکند.
بله. بعضی مواقع مثلاً میگویند امنیت ملی به خطر افتاده و رئیسجمهور مجبور به اقدام شده است. برای مثال، در حادثه ۱۱ سپتامبر، یک حمله تروریستی در داخل خاک آمریکا اتفاق افتاد و جرج دبلیو بوش فرمان حمله را صادر کرد. در آن مقطع، هم خود بوش از محبوبیت بالایی برخوردار شد و هم جنگ محبوب بود. البته بعدها که کار به جنگ عراق و مشکلات بعدی کشید، محبوبیت و حمایت از جنگ کاهش پیدا کرد.
اما منظورم این است که در سپتامبر ۲۰۰۱ و مثلاً چهار، پنج ماه تا یک سال پس از آن، افکار عمومی از جنگ حمایت میکرد؛ در حالی که الان اینگونه نیست. افکار عمومی اصلاً از جنگ حمایت نمیکند. حتی در درون پایگاه رأی جمهوریخواهان و دونالد ترامپ، که از آن با عنوان «ماگا» یاد میکنند و حامیان اصلی ترامپ هستند، نارضایتی وجود دارد. نشانههای این نارضایتی را هم میبینیم. مثلاً در صحبتهای جیدی ونس هم این نشانهها دیده میشود. درست است که جیدی ونس معاون رئیسجمهور است و از سیاست کلان دولت مستقر تبعیت میکند، اما نشانههایی از این مسئله در صحبتهای او وجود دارد؛ از جمله اینکه تلاش میکند ضرورت جنگ را توجیه کند. افراد دیگری هم در داخل آمریکا هستند که قبلاً جزو حامیان ترامپ بودند، اما بعداً از او رویگردان شدند. مثلاً تاکر کارلسون یکی از چهرههای شاخص این جریان است.
بنابراین، در میان حامیان اصلی ترامپ هم شکاف ایجاد شده است. این جنگ به دلایل مختلف برای آنها توجیهپذیر نیست. آنها قانع نشدهاند و دولت هم نتوانسته ضرورت جنگ را برایشان توجیه کند. اثر این موضوع را هم داریم میبینیم. اگر چنین نبود، شانس جمهوریخواهان تا این اندازه کاهش پیدا نمیکرد.
خب، لابهلای صحبتهایتان به این فکر میکردم که وقتی یک مقام آمریکایی میآید و جنگ با ایران را یک جنگ تمدنی تعریف میکند، منِ ایرانی از جهاتی با خودم فکر میکنم که بالاخره دست خودشان را رو کردند. ما که مدام میگوییم اینها با ایران تمدنی، ایران هویتی و ایران فرهنگی مشکل دارند؛ حالا ببینید خودشان هم دارند همین را میگویند.
اما به نظر میرسد این موضوع یک کارکرد داخلی هم دارد و آنها به دنبال یکپارچه کردن دیدگاهها درباره جنگ با ایران هستند. یعنی میخواهند گروههای سیاسیای را که ممکن است به ایده جنگ با ایران ضربه بزنند، با خود همراه کنند؛ چون ضربه زدن به این ایده، بهنوعی ضربه زدن به محبوبیت جمهوریخواهان هم محسوب میشود. برای همین، به جنگ با ایران ماهیتی کاملاً ایدئولوژیک و تاریخی میدهند و آن را بهعنوان یک اتفاق مثبت معنا میکنند.
ببینید، ریشه این موضوع به تفکرات استثناگرایانه مردم آمریکا برمیگردد. از منظر جامعهشناختی، ایدهای در آمریکا وجود دارد که بر اساس آن، آمریکاییها خودشان را استثنا میدانند و معتقدند قوم برگزیده یا نظرکرده خداوند هستند.
این ذهنیت به دلایل مختلفی در آنها شکل گرفته است؛ از جمله موقعیت جغرافیاییشان و اینکه طی دویست سال گذشته رشد کردهاند و به یک قدرت برتر تبدیل شدهاند. در نتیجه، خودشان را محور کائنات میدانند و دیگران را که جزو خودیها نیستند، «بربر» تلقی میکنند. حالا شما واژه «بربر» را در نظر بگیرید. رومیها خودشان را یک امپراتوری میدانستند و به هر کسی که رومی نبود، بربر میگفتند؛ فرقی نمیکرد چینی باشد، هندی باشد، ایرانی یا آفریقایی باشد یا از شمال اروپا آمده باشد. هر کسی که رومی نبود، بربر محسوب میشد. این ذهنیت در میان آمریکاییها هم وجود دارد. برای مثال، ادبیات «جنگ تمدنها» که هانتینگتون در کتابش مطرح کرد، ریشههای ذهنی مشخصی در ایالات متحده دارد. بر اساس این نگاه، جهان به سمتی حرکت کرده که تمدن غرب، یا همان تمدن یهودی ـ مسیحی، رسالتی برای مقابله با شرارتها بر عهده دارد.
در هر مقطع تاریخی هم مصداق این جریان شر یا جریان برهمزننده نظم، متفاوت است. زمانی فاشیستها هستند، زمانی کمونیستها و بعد این عنوان به اسلامگرایان اطلاق میشود. الان هم مثلاً ایران به یکی از مصادیق این جریان ناهمسو یا شر تبدیل شده است. نمونه بارز دیگر این نگاه، جرج دبلیو بوش بود که او هم از همین جریان جمهوریخواهان به شمار میرفت و مفهوم «محور شرارت» را مطرح کرد. او نام سه کشور را آورد که یکی از آنها ایران بود. بنابراین، چنین ذهنیتی در میان آنها وجود دارد.
الان دولت مستقر در ایالات متحده آمریکا تلاش میکند اینطور وانمود کند که مسئله ما با ایران صرفاً موضوع هستهای نیست، بلکه یک مشکل تمدنی داریم. میگویند اینها انسانهای شرور و بدطینتی هستند؛ کسانی که پرستشگاهها را نابود میکنند و انسانها را میکشند. نکته جالب این است که در ماههای اخیر، بارها از زبان دونالد ترامپ شنیدهایم که مبنای این تقابل را صرفاً به ۴۷ سال پس از انقلاب اسلامی محدود نمیکند. همین چند روز پیش، در پیامی که در حمایت از نتانیاهو برای انتخابات منتشر کرد، دوباره اشاره کرد که ایرانیها ۵۱ سال است شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» سر میدهند. اگر این بازه زمانی را محاسبه کنیم، به پیش از پیروزی انقلاب اسلامی برمیگردیم؛ یعنی چهار، پنج سال پایانی حکومت پهلوی هم مشمول این نگاه میشود. بنابراین، نگاه آنها الزاماً مبتنی بر مخالفت با نوع حکومت حاکم بر ایران، که در حال حاضر جمهوری اسلامی است، نیست. آنها معتقدند ایرانیها، چه پیش از انقلاب و چه پس از آن، چه ایران امروز و چه ایران ۲۵۰۰ سال پیش، رفتارهای ناشایستی داشتهاند که باید مورد هجمه قرار بگیرند یا دستکم جهان غرب باید در برابر این پدیده متحد شود، مقاومت کند و تسلیم نشود. این نوع نگاهها در جامعه آمریکا فراوان است و در مقاطع مختلف خودش را نشان میدهد. حالا مثلاً روبیو در آتن چنین صحبتهایی را مطرح کرده است. بحث را از خشایارشا و وقایع آن دوران آغاز کرده و بعد توصیههایی هم به جهان غرب ارائه داده است، اما در نهایت، ریشه ماجرا را به ۲۵۰۰ سال پیش برمیگرداند.
این موضوع دیگر اساساً ارتباطی با جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی ندارد. نگاه آنها این است که کشورهایی که مطیع ایالات متحده آمریکا نیستند، همگی دشمن محسوب میشوند.
من خودم با توجه به صحبتهایی که تا اینجا مطرح شد، احساس میکنم بازیهای سیاسی داخل آمریکا بیشتر مصرف داخلی دارد و برای مردم خودشان است، اما در نهایت، در تصمیمگیریهای مربوط به سیاست خارجی و نحوه مواجهه با کشورهای دیگر، به یک خروجی واحد میرسند. با همه این تفاسیر، به نظر شما کنگره چه ابزارهایی در اختیار دارد که بتواند بر تصمیمات رئیسجمهور تأثیر بگذارد؟
ببینید، اگر بحث ساختار سیاسی و حقوق اساسی در ایالات متحده مطرح باشد، اجازه بدهید ابتدا مقدمهای عرض کنم. قانون اساسی ایالات متحده آمریکا قدرت اصلی را به کنگره داده است. کنگره منتخب ملت است. قانون اساسی اساساً با اختیارات کنگره آغاز میشود، سپس به اختیارات ریاستجمهوری میپردازد و بعد به سراغ قوه قضائیه میرود. بخش بزرگی از قانون اساسی به کنگره اختصاص یافته است. در حقیقت، حاکمیت از آنِ کنگره است و رئیسجمهور سیاستهای کنگره را اجرا میکند. نویسندگان قانون اساسی، این ساختار را به همین شکل طراحی کردهاند. اما در عمل، وضعیت برعکس شده است؛ یعنی قدرت کنگره محدود شده و قدرت در دست قوه مجریه تجمیع شده است. با این حال، کنگره همچنان اختیارات زیادی دارد. نخست اینکه میتواند رئیسجمهور را استیضاح و برکنار کند. این اختیار در مورد مقامات فدرال هم وجود دارد. همچنین بهجز رئیسجمهور و معاون رئیسجمهور، سایر اعضای کابینه باید به تأیید سنا برسند.
در کنگره هم جمهوریخواهان حضور دارند و هم دموکراتها. یعنی اگر ۵۱ درصد رأی بدهند، تصمیم گرفته میشود که استیضاح انجام شود یا نه؟
اجازه بدهید روند آن را توضیح بدهم. در آمریکا، استیضاح به معنای رسیدگی به یک پرونده است. مجلس نمایندگان، پروندهای را بررسی میکند که در آن اتهاماتی به یک فرد وارد شده است. مجلس نمایندگان اسناد و مدارک را بررسی میکند و مانند بازپرس عمل میکند. همانطور که بازپرس پروندهای را بررسی میکند و تشخیص میدهد که آیا نیاز به رسیدگی در دادگاه دارد یا نه، مجلس نمایندگان هم همین کار را انجام میدهد.
اگر تشخیص داده شود که پرونده نیاز به رسیدگی قضایی دارد، آن را به دادگاه ارجاع میدهند. در دادگاه، قاضی حضور دارد، پرونده بررسی میشود، هیئت منصفه، دادستان، شاکی و وکیل حضور دارند و طرفین از خودشان دفاع میکنند.
در مجلس نمایندگان، صرفاً موضوع بررسی میشود. به این فرایند «ایمپیچمنت» یا استیضاح میگویند. بنابراین، وقتی گفته میشود رئیسجمهور استیضاح شده، به این معناست که در معرض محاکمه قرار گرفته است. اما وقتی قرار است دادگاه تشکیل شود، پرونده به سنا میرود. سنا به دادگاه تبدیل میشود و دقیقاً مانند یک دادگاه عمل میکند. رئیس دیوان عالی فدرال آمریکا ریاست جلسه را بر عهده میگیرد، صد سناتور به دادستانها تبدیل میشوند و فرد متهم نیز به همراه وکلایش حاضر میشود و از خودش دفاع میکند. در نهایت رأیگیری انجام میشود. اگر ۶۷ سناتور اعلام کنند فردی که در دادگاه حضور دارد و در مظان اتهام است، گناهکار شناخته میشود، آن فرد بهصورت خودکار از مقامش برکنار خواهد شد. اما اگر گناهکار شناخته نشود، به کار خودش ادامه میدهد. تاکنون سه رئیسجمهور آمریکا استیضاح شدهاند، اما هیچکدام از طریق این فرایند برکنار نشدهاند.
یکی دیگر از اختیارات کنگره، شأن قضایی و نظارتی آن است. یعنی کنگره میتواند کمیتهها یا کمیسیونهای تحقیق، تشکیل دهد. این کمیتهها میتوانند درباره موضوعات مختلف تحقیق و بررسی کنند، افراد را احضار کنند و حتی در مواردی دستورات خاصی صادر کنند. این بخش نظارتی کنگره در آمریکا بسیار قدرتمند است و بسیاری از مقامات دولتی بهشدت نگران هستند که در معرض چنین بررسیهایی قرار بگیرند. موضوع دیگر، بودجه است. بالاخره دولت برای انجام هر کاری به پول نیاز دارد. این پول را چه کسی در اختیار دولت قرار میدهد؟ کنگره.
یکی از ویژگیهای نظام سیاسی ایالات متحده این است که نظارت کنگره بر نحوه مصرف بودجه بسیار قوی است. یعنی اینطور نیست که بودجهای را در اختیار دولت قرار دهند و دیگر کاری به نحوه مصرف آن نداشته باشند و صرفاً در پایان سال بررسی کنند که آیا بودجه درست هزینه شده است یا نه. بلکه در طول سال، جزئیات هزینهها را بهصورت مستمر بررسی میکنند. مثلاً میگویند ما هشت میلیارد دلار به فلان موضوع اختصاص دادهایم؛ حالا چرا این رقم به ۲/۸ یا مثلاً ۳/۷ رسیده است؟ در چنین مواردی برخورد میکنند و قدرت زیادی هم در این زمینه دارند. بنابراین، کنگره ابزارهای متعددی برای کنترل و نظارت بر رئیسجمهور در اختیار دارد. اما طی دویست سال اخیر، قدرت رئیسجمهور به دلایل مختلف روزبهروز افزایش پیدا کرده و کنگره به حاشیه رفته است. این روند حتی تا جایی پیش رفته که با وجود اینکه قانون اساسی اعلام جنگ را بر عهده سنای آمریکا گذاشته، بهجز پنج جنگ، برخی جنگهای دیگر را رئیسجمهور آغاز کرده و کنگره ناچار شده آنها را تأیید کند. یعنی عملاً این اختیار هم از دست کنگره خارج شده است. بنابراین، وضعیت را باید چیزی بین این دو حالت در نظر گرفت.
به نظر شما سیاست ایران در قبال انتخابات پیش رو چه باید باشد و چه رویکردی را باید در پیش بگیرد؟
ببینید، نقش ایجابی ما تا حدی ضعیف است، اما نقش سلبیمان...
به هر حال، ما در جنگ هستیم و نمیتوانیم نقش ایجابی داشته باشیم.
بله، ما در جنگ هستیم و نقش ایجابیمان تا حدی ضعیف است. اما باید کار خودمان را انجام دهیم. اولین موضوعی که به نظر من اهمیت دارد، افزایش شناخت از آمریکاست. با اینکه ایالات متحده طی ۷۰ تا ۸۰ سال گذشته بر زندگی روزمره تکتک ما تأثیر داشته و در حدود ۵۰ سال اخیر هم به دشمن ما تبدیل شده است، اما شناخت ما در ایران از تحولات داخلی آمریکا همچنان تا حدی ضعیف است. سیاست خارجی ادامه سیاست داخلی است. تا زمانی که شناخت دقیقی از سیاست داخلی یک کشور وجود نداشته باشد، فهم سیاست خارجی آن کشور هم دشوار خواهد بود. یکی از مشکلاتی که در کشور داریم، همین ضعف آگاهی نسبت به تحولات داخلی آمریکاست و چون این شناخت ضعیف است، نمیتوانیم اثرگذار باشیم.
یکی از مسائلی که به نظر من در داخل ایران اثر مخربی دارد، این گزاره است که «سگ زرد برادر شغال است». درست است که این تعبیر درباره دموکراتها و جمهوریخواهان به کار میرود و درست است که رویکرد یا راهبرد کلان دو حزب آمریکا در قبال ایران تفاوتی ندارد، اما میان آنها تفاوتهایی وجود دارد. هرچه این تفاوتها را بهتر درک کنیم، بیشتر میتوانیم میان آنها توازن ایجاد کنیم و از فرصتهای موجود بهره ببریم. بنابراین، باید شناخت خودمان از آمریکا را افزایش دهیم.
اما موضوع دیگری که در شرایط فعلی اهمیت دارد، این است که فارغ از نتایج انتخابات، کشور باید رویکردی را که در پیش گرفته، دنبال کند. اگر بنا بر مقاومت است و کشور برای جنگ، راهبرد دفاعی، آفندی یا پدافندی دارد و میخواهد از ظرفیتهایی در میدان استفاده کند، باید فارغ از نتایج انتخابات، آن اقدامات را انجام دهد. اگر هم قرار است مسیر دیپلماسی دنبال شود، مذاکراتی انجام بگیرد، طرحهای مختلفی ارائه شود یا توافقی حاصل شود، این اقدامات نیز باید مستقل از نتایج انتخابات آمریکا پیگیری شوند. ما نباید بیش از اندازه منتظر نتایج انتخابات آمریکا بمانیم؛ بهخصوص انتخابات کنگره. البته انتخابات ریاستجمهوری تا حدی اهمیت بیشتری دارد، اما درباره قوه مقننه آمریکا، نباید برنامهریزیهایمان را به امید تغییر ترکیب آن به تعویق بیندازیم. نباید بگوییم فعلاً نجنگیم، شاید بعداً شرایط بهتر شود یا برعکس، تصمیم دیگری بگیریم. همین موضوع درباره مذاکرات و روند دیپلماسی هم صدق میکند. این مسئله هم به فهم و شناخت ما از تحولات داخلی آمریکا برمیگردد. کسی که آگاهی کافی از تحولات داخلی آمریکا نداشته باشد، ممکن است تحت تأثیر حجم سنگین تبلیغاتی قرار بگیرد؛ همان تبلیغاتی که در شبکههای اجتماعی میبینیم و در آن، لحظهبهلحظه نتایج انتخابات و نظرسنجیها رصد میشود.
این فضا چنان شور و هیجانی ایجاد میکند که انگار در ایران هم ستاد انتخاباتی یکی از احزاب آمریکایی تشکیل شده است. عدهای حامی یک حزب میشوند و عدهای دیگر از حزب مقابل حمایت میکنند. بخشی از این وضعیت ناشی از تبلیغاتی است که به جامعه ما سرریز میشود. اما اگر بدانیم تحولات داخلی آمریکا چگونه پیش میرود، تا این اندازه تحت تأثیر قرار نمیگیریم و سیاستهایمان نیز متناسب با انتخابات آمریکا دستخوش تغییر نمیشود. در نهایت، باید آنچه را که فکر میکنیم به نفع کشورمان است، انجام دهیم، نه اینکه تصمیماتمان را بر اساس آنچه در انتخابات آمریکا اتفاق میافتد، تنظیم کنیم.
حتماً همینطور است. خیلی ممنونم.
ما در این قسمت از رادیو نگار تلاش کردیم روشن کنیم که آیا تغییر ترکیب کنگره آمریکا واقعاً میتواند محاسبات ترامپ را در جنگ با ایران تغییر دهد یا اینکه اساساً تأثیری نخواهد داشت. یا دستکم اینکه نمیتوانیم از میزان تأثیرگذاری آن مطمئن باشیم. همه شما را به خدای بزرگ میسپارم. هر ایرانی واقعی، قلبش برای ایران میتپد.
یا علی مدد، خدا نگهدار.